خاوران منتظرمان بود و باید می رفتیم، هرچند در شادمانی شب گذشته سیر می کردیم و پاهای مان تاول زده بود و نای رفتن نداشتیم. ساعت ١٠ صبح جمعه ٢٧ اسفند ٩٥ از خانه راه افتادیم و در ترافیک سنگینی در جاده ی خاوران و بازار گل ماندیم و گل و گلدان های زیبایی خریدیم و ١٢:٣٠ به خاوران رسیدیم.جلوی درب پشتی جای پارک ماشین نبود و تعداد زیادی از خانواده های بهایی آمده بودند، ولی دیگر خبری از ماموران نبود.

شنیدیم که مادران و خانواده های خاوران نیز آمده بودند و ماموران هم برای حفظ امنیت حضور یافته و مانع شده بودند تا خانواده ها گل ها را بر خاک بنشانند و آن جا را آب و جارو کنند و بیارایند. ما نیز تلاش کردیم که در زیر سیم های خاردار، درخت انتهای قطعه بالایی را بیاراییم و تعدادی گل هم در قطعه پایینی به یاد عزیزان مان و مادرانی که در میان ما نیستند یا توانایی آمدن ندارند، بگذاریم. سپس به سوی بهشت زهرا راه افتادیم تا با گل های تازه، آمدن بهار را نوید دهیم و یادشان را زنده نگاه داریم و تقریبا نیمه خواب ساعت ٥:٣٠ عصر به خانه رسیدیم.

یادشان زمزمه نیمه شب مستان باد/ تا نگویند که از یاد فراموشانند
منصوره بهکیش